جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٢ - غزل ٢٩٦ روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير
|
ميل رفتن مكن اى دوست! دمى با ما باش |
بر لب جوى، طرب جوى وبه كف، ساغر گير |
|
معشوقا! به تهيدستى من نظر مكن و مگو مرا نيازى نيست كه در مقابل ناز جمالت نثار كنم. جلوه اى بنما تا بنگرى چگونه در مقابل ديدارت اشك چشم نقره گون و رنگ زرد طلايى رخسارهام را كه در غمت به دست آوردهام نثار خواهم كرد. محبوبا! تو هم چون جلوه نمودى از من جدا مشو، و بر كنار اشك ديدگانم بنشين، و نظر عنايت بيشترى به من داشته باش؛ كه سخت محتاج آن مى باشم. در جايى مى گويد:
|
ز دَرْ درآ و شبستان ما منوَّر كن |
دماغ مجلسِ روحانيان معطّر كن |
|
|
به چشم وابروىِ جانان سپردهام، دل وجان |
زدَرْ درآ و تماشاىِ باغ و منظر كن |
|
|
ستاره شب هجران نمى فشاند نور |
به بام قصر برآ و چراغ مَهْ بركن[١] |
|
|
رفته گير از برم و ز آتش و آب دل و چشم |
گونهام زرد و لبم خشك و كنارم تر گير |
|
محبوبا! چنان گمان مكن اگر از كنارم رفتى و به هجرم مبتلا ساختى، از آتش درونى و خشكى لب و زردى رخ و آب دل كه اشك ديدگانم از آثار آن است بركنار خواهى ديد. بيا و چنان مكن، تا چنين نباشم. در جايى مى گويد:
|
مرو، كه در غم هجر تو از جهان برويم |
بيا، كه پيش تو از خويش هر زمان برويم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.