جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٠
|
حريف بزم تو بودم، چو ماهِ نو بودى |
كنون كه ماه تمامى، نظر دريغ مدار |
|
معشوقا! چون در مجلس بزم ازلى مرا محرم ديدارت دانستى و به مشاهدهات نائل ساختى، امروز هم كه باز در كمال تجلّى براى بندگان خاصّت مى باشى، عنايت خود را از اين شكسته دل هجران كشيده دريغ مدار. كنايه از اينكه: در ازل پرده از جمال خويش افكندى و خود را از طريق من به من شناسانيدى كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) امروز كه به تمامى گراييده اى و تجلّىات براى اهل كمال به انتها رسيده، نظر خود را از من دريغ مدار. در جايى مى گويد:
|
بى تواى سرو روان! با گل و گلشن چه كنم |
زلف سنبل چه كشم، عارض سوسن چه كنم |
|
|
مددى گر به چراغى نكند آتشطور |
چاره تيرهْ شبِ وادى ايمن چه كنم[٢] |
|
|
جهان و هرچه در او هست، سهل و مختصر است |
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار |
|
|
مكارم تو به آفاق مى برد، شاعر |
از او وظيفه و زاد سفر، دريغ مدار |
|
|
چو ذكر خير طلب مى كنى، سخن اين است |
كه در بهاى سخن، سيم و زَرْ دريغ مدار |
|
ظاهر اين است كه بيان خواجه در اين سه بيت عوض شده، گويا مورد خطابش.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٤، ص ٢٩٣.