جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩
ظاهر خطاب خواجه با گل است، ولى منظورش از «گل» حضرت دوست بوده؛ زيرا اوست كه به خود شكفته و ظهور يافته و خود به خود كام داشته، و ظهور تمام موجودات به اوست و از او كام مى گيرند. خلاصه آنكه: محبوبا! به شكرانه اينكه تو غنىّ بالذّاتى و در جمال و كمال محتاج به ديگران نيستى و هر حسن و زيبايى را به خويش دارا بوده و مى باشى، به بلبلان شيدا و سحر خيزان درگاهت نظر لطفى بنما و از هجرانشان خلاصى بخش. و چون به اين آرزوى خود مى رسد، در جايى مىگويد:
|
سحرم دولت بيدار به بالين آمد |
گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش وسرخوش به تماشا بخرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد[١] |
|
|
مراد ما، همه موقوف يك كرشمه توست |
ز دوستانِ قديم، اين قَدَر دريغ مدار |
|
محبوبا! ما قانع به يك كرشمه و جلوه خاصّ تو مى باشيم و با آن به مراد خود كه فنا و نابودى ماست خواهيم رسيد. از دوستداران ازلىات آن عنايت را دريغ مدار و بازشان به ديدارت نائل ساز. در جايى مى گويد:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن |
به غمزه رونق بازار سامرى بشكن |
|
|
به زلف گوى كه آيين سركشى بگذار |
به طرّه گوى كه قلب ستمگرى بشكن[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
از كف آزادگان غايب مدار آن جام را |
كاهل دل را كار عشرت زو همى گيرد رواج |
|
|
احتياج من به وصل خويشتن دانستهاى |
دوستان را دستگيرى كن به وقت احتياج[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٦، ص ١١٣.