جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٩ - غزل ٢٥٩ نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
هر كدامشان از جمال و كمال معشوق سخنها به يكديگر مى گويند و نظارهها خواهند داشت.
و به بيان ديگر: همان گونه كه باد بهارى پرده از رخسار گلهاى رنگارنگ بر مى دارد و عالم را از پژمردگى و افسردگىِ خزان و زمستان، به نشاط و شادمانى مبدَّل مى سازد، نزديك است نفحات جان بخش دوست وزيدن گيرد و پرده از جمال مظاهر و كثرات بركنار كند و عشّاق و فريفتگان محبوب را زندگىِ تازه و جوانى بخشد، تا او را كه با همه مظاهر است، بى حجابِ كثرت، به تجلّيات اسمى و صفتى، مشاهده كنند. لذا مى گويد:
|
گل عزيز است، غنيمت شمريدش صحبت |
كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد |
|
اى خواجه! و يااى سالكين! و يااى عاشقين جمال يار! چون ديدار دوست شما را دست داد، بهوش باشيد و غفلت نورزيد، كه بهره كامل از او نگرفته، از ديدارش محروم، و به افسوس مبتلا خواهيد شد؛ لذا باز مى گويد:
|
اين تطاول كه كشيد از غم هجران، بلبل |
تا سراپرده گل، نعره زنان خواهد شد |
|
كنايه از اينكه: چون دوست جلوه نمود، قدر و منزلت روزگار وصال را بدانيد؛ زيرا هجران كشيدن، بسى مشكل است. ببينيد بلبل پس از هجران كشيدنها از ديدار معشوق خود، چگونه بىتاب و نعره زنان به پاىْ بوس گل شتافته و سر از پا نمىشناسد؛ حال:
|
اى دل! ار عشرت امروز به فردا فكنى |
مايه نقد بقا را، كه ضمان خواهد شد؟! |
|
اى خواجه! امروز كه تو را عشرت با دوست ميسّر مى شود و اين امرى است نقد، بكوش تا آن را بدست آرى، كه پس از اين عالم هم بدان خواهى رسيد؛ ولى اگر