جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٥ - غزل ٢٥٠ مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
|
رقيب آزارهافرمودوجاى آشتى نگذاشت |
مگرآه سحرخيزان، سوىِ گردون نخواهدشد؟! |
|
از اين بيت و بيت پايان غزل ظاهر مى شود كه حال و مشاهده خواجه از او گرفته شده و باز به غم هجران مبتلا گشته كه مى گويد: نفس و شيطان، چنان ميان من و او جدايى انداختند، كه ديگر جاى آشتى نگذاشتند. آه و ناله سحرى مى خواهد، تا از چنگال نفس و شيطان خلاصى يابم و باز ميان من و دوست الفتى حاصل شود.
|
به ملازمان سلطان، كه رساند اين دعا را |
كه به شكر پادشاهى، ز نظر مران گدا را |
|
|
ز رقيب ديو سيرت، به خدا همى پناهم |
مگر آن شهاب ثاقب مددى كند سَها را |
|
|
همه شب در اين اميدم، كه نسيم صبحگاهى |
به پيام آشنايى بنوازد آشنا را[١] |
|
سحرخيزان دعايم مى كنند، ولى به مرحله استجابت نمى رسد، كه اين گونه مورد كم لطفى محبوب قرار گرفتهام.
|
مشوى اى ديده، نقش غم، زلوح سينه حافظ |
كه زخم تيردلداراست ورنگ خون نخواهدشد |
|
كنايه از اينكه: روزى، دوست، خواجه را هدف تير نگاهش قرار داد و صيد خود و جذبه جمالش نمود، و غم عشق او در دلش جاى گرفت، اى ديده! با اشك خويش زخم خونين دلدار را از سينهاش مشوى كه زدوده نخواهد گشت، بگذار همه بدانند كه حافظ كشته يار است و به عشقش گرفتار. در جايى مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سودا گرفته است |
|
|
ز درياى دو چشمم، گوهر اشك |
جهان در لؤلؤِ لا لا گرفته است[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.