جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٦ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
خواجه در اين غزل اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده، و از آمادگىاش براى فنا و نابودى خويش و بهره بردارى از عنايات او خبر داده و مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را، همه گو باد ببر |
|
اى دوست! با آمدن و تجلّى نمودن خود، وجود خيالى مرا (كه به خود انتساب مىدهم، و از من نيست) از من بگير و فانىام ساز و سپس به باد فرمان دِهْ تا خرمن انديشه ها و خاكستر سوختگان غم عشقت را به هر جا مى خواهد ببرد. در واقع مىخواهد بگويد: محبوبا! چون تو روى بنمايى و جلوه كنى، به نيستى خود پى برده و هستىام خواهد سوخت. در جايى مى گويد:
|
اى كه در كُشتن ما هيچ مدارا نكنى! |
سود و سرمايه بسوزىّ و محابا نكنى |
|
|
دردمندان غمت، زَهْرِ هلاهل دارند |
قصد اين قوم خطر باشدهين! تا نكنى |
|
|
رنج ما را كه توان برد به يك گوشه چشم |
شرطانصاف نباشد، كه مداوا نكنى[١] |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا |
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر |
|
محبوبا! حال كه ما عشق تو را اختيار نموده و دل به دريا زده ايم و آنچه به خود انتساب مى داديم به پيشگاهت نهاده و خود را به طوفان بلا سپردهايم، اكنون فرمان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.