جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ٢٥٨ نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد
|
نيست در شهر، نگارى كه دلِ ما ببرد |
بختم ار يار شود، رختم از اينجا ببرد |
|
|
كو حريفى خوش وسرمست، كه پيش كرمش |
عاشق سوخته دل، نام تمنّا ببرد؟ |
|
|
در خيال اين همه لعبت به هوس مى بازم |
بو كه صاحب نظرى، نام تماشا ببرد |
|
در شهر شيراز، طبيب و راهنماى حاذقى كه مرا از من بگيرد و از عالم طبيعت منقطع بنمايد و به دوست رهبر شود، نمىيابم. كجاست آن استاد كامل و سرمست تجلّيات محبوب، كه در پيشگاه كرامت و بزرگوارى او، اين عاشق دل سوخته، آرزوهاى درونى و خواستههاى باطنى خود را اظهار نمايد؟ و كجاست آن صاحب نظرى، كه مرا از خيالات باطل رهانده و به تماشاى دوست رهنمون شود؛ زيرا:
|
راه عشق ار چه كمينگاهِ كمانداران است |
هر كه دانسته رَوَد، صرفه ز اعدا ببرد |
|
هركس را به تنهايى و خودسرانه قدرت اختيار و پيمودن طريق عشق به محبوب حقيقى نمى باشد؛ زيرا خطرات راه به گونه اى است كه هر لحظه عاشق را به بازگشت از آن تهديد مى كند و چنانچه آمادگى پذيرش آنها را نداشته باشد، گرفتار رهزنها و مشكلات خواهد شد و از تحمّل و استقامت در مقابل آنها عاجز مى ماند.
چنانكه در جايى مى گويد:
|
هر شبنمى در اين ره، صد موج آتشين است |
دردا! كه اين معمّا شرح و بيان ندارد[١] |
|
و در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٢، ص ١٣٦.