جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٤ - غزل ٢٨٢ زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد
|
ز سرو قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[١] |
|
|
به پيش خيلِ خيالش، كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد، كه آن شهسوار باز آيد |
|
بدين اميد كه دوست خوش رفتار و زيباى من، بازم مورد عنايت خود قرار دهد، ديده به راهش دوختهام، تا شايد مرا به قربش بپذيرد و ديده به ديدارش بگشايم؛ كه:
٢١٢٣
«إِلهى! ... غَمّى لا يُزيلُهُ إِلّا قُرْبُكَ.»
[٢]: (معبودا! ... اندوهم را جز قربت بر طرف نمى كند.) در جايى مى گويد:
|
بيا كه نقش تو در زير هفت پرده چشم |
كشيده ايم به تحريرِ كارگاه خيال |
|
|
بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ |
كه كس مباد چو من در پى خيالِ محال[٣] |
|
|
سرشك من نزند موج بر كنار، چو بحر |
اگر ميان وىام در كنار باز آيد |
|
اشكى كه در فراق دوست از ديدگان مى بارم و بر كنار گونهام موج مى زند، تا زمانى كه باز دستم به دامن او نرسد و مرا به قرب خود راه ندهد، ادامه خواهد داشت. كنايه از اينكه: محبوبا! با ديدارت به اشك ديدگانم پايان ده. در جايى مىگويد:
|
ز گريه، مردمِ چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت حالِ مردمان چون است |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٥.