جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٢٧٩ بوى مشك ختن از باد صبا مى آيد
گردد.- نيز: «فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ، أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ، فَارْتَدَّ بَصِيراً»[١]: (پس چون بشير آمد، پيراهن را بر صورتش افكند [يعقوب ٧] بينا گشت.).
و همان گونه كه هدهد، نويد سليمان ٧ را به شهر سبا آورد و در آخر، بلقيس، پادشاه آن سامان، به حضرتش ايمان آورد؛ كه: «اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ، ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ، فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ. قالَتْ: يا أَيُّهَا الْمَلَأُ! إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ، إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ، وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ ... قالَتْ: رَبِّ! إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي، وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ، لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»[٢]: (اين نامه مرا ببر و به سوى آنان بيفكن سپس باز گرد، آنگاه بنگر كه چه پاسخى مى دهند. [بلقيس] گفت: اى هم رأيان و اطرافيان! نامه با ارزشى به من رسيده، همانا آن از جانب سليمان مى باشد، و اين چنين [آغاز شده] است: به نام خداوند بسيار بخشنده مهربان، بر من برترى مجوييد و تسليمم شويد ... [بلقيس] گفت:
پروردگارا! من بر نفس خود ستم كردم و اينك با سليمان، تسليم خداوندى كه پروردگار عالميان است، گرديدم.) مرا هم نويد وصلت، زندگى دوباره خواهد بخشيد. در جايى مى گويد:
|
بريدِ باد صبا، دوشم آگهى آورد |
كه روز محنت و غم، رو به كوتهى آورد |
|
|
به مطربانِ صبوحى دهيم، جامه پاك |
بدين نويد، كه باد سحرگهى آورد |
|
|
نسيم زلف تو شد، خضرِ راهم اندر عشق |
زهى رفيق! كه بختم به همرهى آورد[٣] |
|
[١] - يوسف: ٩٦.
[٢] - نمل: ٢٨- ٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٣، ص ١٣٠.