جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٢٨٥ هر كه او يك سر مو پند مرا گوش كند
نظر من بريزد و مرا به خود نفريبند. در جايى مى گويد:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بِشِكَن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بِشِكَن |
|
|
برون خرام وببر گوىِ نيكى از همه كس |
سزاىِ حور ده و رونق پرى بِشِكَن[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
به حسن خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن وملاحت، به يار ما نرسد[٢] |
|
|
بستر از لاله و گل ساخت صبا، تا كه مگر |
ياسمن، سنبل زلف تو در آغوش كند |
|
كنايه از اينكه: باد صبا و نفحات قدسىات وزيدن گرفت و پرده از جمال مظاهر بر كنار كرد، تا بشر كه گل سر سبد عالم است، تو را از طريق كثرات دربر گرفته ومشاهده نمايد؛ كه:
٢٤٥٨
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الْآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الْأَطْوارِ، أَنَ مُرادَكَ مِنّى أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٣]: (معبودا! از پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى احوال آنها دانستم كه مقصودت از [خلقت] اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
به حسن عارض و قدّ تو برده اند پناه |
بهشت وطوبى، طُوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآب![٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] - خوشا به حالشان و نيك عاقبت باشند!