جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٢٨٣ گر زلف پريشانت در دست صبا افتد
|
تيمار غريبان، سببِ ذكر جميل است |
جانا! مگر اين قاعده در شهر شما نيست؟[١] |
|
|
آن باده كه دلها را، از غم دهد آزادى |
پر خونِ جگر گردد، چون دور به ما افتد |
|
اى دوست! نمىدانم چرا باده تجلياتت، عشّاقت را كه از آن مى آشامند، از غم هجران خلاصى مى بخشد، ولى چون نوبت به ما مى رسد، بر غم ما مى افزايد. شايد بخواهد بگويد: علّت «پر خون جگر شدن ما»، آن است كه هنوز تجلّى نكرده، اراده رفتن دارى. و يا مى خواهى ما را به كلّى از خود بگيرى تا همواره به ديدارت بهره مند باشيم و از غم هجران خلاصى يابيم. در جايى در مقام گله گذارى مى گويد:
|
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد[٢] |
|
در جاى ديگر در مقام تقاضاى ديدارش مى گويد:
|
درآ، كه در دل خسته، توان درآيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
غمى كه چون سپه زنگ، ملكِ دل بگرفت |
ز خيل شادىِ رُومِ رُخَت زدايد باز[٣] |
|
در جايى هم از علّت دورى خود سخن رانده و مى گويد:
|
حجاب چهره جان مى شود، غبارِ تنم |
خوشا! دمى كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.