جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٠ - غزل ٢٨٣ گر زلف پريشانت در دست صبا افتد
شد.
در پايان كشتى صبر خود را به درياى بىكران محبّتش افكنديم و در اين طريق به فناى خود حاضر گشتيم. نمىدانيم موجهاى اين دريا در نيستى و فناى ما چه خواهد كرد. در جايى مى گويد:
|
بى مهر رُخَت، روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره زهجران تو ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گَرَت چو نوح نبى صبر هست بر غم طوفان |
بلا بگردد و كامِ هزار ساله برآيد[٢] |
|
|
هركس به تمنّايى، فال از رخ او گيرند |
بر تخته فيروزى، تا قرعه كه را افتد |
|
همه سالكين، و يا همه عالم، هر كدام به تمنّايى با تو و جمالت، دانسته و ندانسته، عشق مى ورزند؛ ولى معلوم نيست قرعه مشاهده جمال تو كه را قسمت گردد، و چه كس در اين سراى ابتلاء و امتحان با مجاهداتش پرده و حجاب از رخسار تو برافكند و پيروزى نصيبش گردد.
٢١٢٥
«أَسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنى مِنْ أَوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً، وَأَعْلاهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلًا، وَأَجْزَلِهِمْ مِنْ وُدِّكَ قِسْماً.»
[٣]: ( [خداوندا!] از تو مسألت دارم كه مرا بهره مندترينِ ايشان [بندگانت] از خود، و والاترين آنان در نزدت، و برخوردارترين ايشان از محبّتت قرار دهى.) در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.