جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٢٧١ ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود
مىنمودم؛ كه:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا يَصِفُونَ، إِلّا عِبادَ اللَّهِ المُخْلَصينَ.»
[١]: (خداوند، از تمام آنچه توصيف مى كنند پاك و منزّه است، جز توصيف بندگان مخلَص و پاك.).
و چون دل و عالم اعتبارى در باره امورى كه مربوط به عشق است باز ماند و حلّ آن را از عقل تقاضا مى نمود، عشق براى عقل روشن مى ساخت تا وى پاسخ گوى دل شود.
كنايه از اينكه: ديدار محبوب، همه مشكلات را براى من حلّ نمود و به رموز علوم و حقايق آگاهم كرد و به معانى جملات ذيل آشنا شدم؛ كه:
٢٠٤٩
«يا باطِناً فى ظُهُورِهِ! وَيا ظاهِراً فى بُطُونِهِ! [وَ] يا باطِناً لَيْسَ يَخْفى! [وَ] يا ظاهِراً لَيْسَ يُرى! يا مَوْصُوفاً لا يَبْلُغُ بِكَيْنُونَتِهِ مَوْصُوفٌ وَلا حَدٌّ مَحْدُودٌ! [وَ] يا غآئِباً غَيْرَ مَفْقُودٍ! وَيا شاهِداً غَيْرَ مَشْهُودٍ! يُطْلَبُ فَيُصابُ، [وَ] لَمْ يَخْلُ مِنْهُ السَّمواتُ وَالأَرْضُ وَ ما بَيْنَهُما طَرْفَةَ عَيْنٍ. لا يُدْرَكَ بِكَيْفٍ، وَلا يُؤَيَّنُ بِأَيْنٍ وَلا بِحَيْثٍ. أَنْتَ نُورُ النُّورِ، وَرَبُّ الْأَرْبابِ، أَحَطْتَ بِجَميعِ الأُمُورِ. سُبْحانَ مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ ءٌ، وَهُوَ السَّميعُ البَصيرُ، سُبْحانَ مَنْ هُوَ هكَذا، وَلا هكَذا غَيْرُهُ.»
[٢]: (اى خدايى كه در عين نهانى، پيدايى! واى خدايى كه در عين پنهانى، آشكارى! [و] اى نهانى كه مخفى نيستى! [و] اى پيدايى كه ديده نمىشوى! اى موصوفى كه هيچ مدح و توصيف و هيچ حدّ محدودى به وجود و هستىات راه پيدا نمى كند! [و] اى غايبى كه هيچ وقت مفقود نبودهاى! واى حاضرى كه ديده نمى شوى! هر كه او را طلبد به او مى رسد، [و] آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است، يك چشم به هم زدنى از او خالى نيست. با كيفيّت و چگونگى درك نمى شود، و جايگاهى براى او نخواهد بود. تو، نور نور، و پروردگار پروردگاران هستى و به همه امور احاطه دارى. پاك و منزّه باد خداوندى كه مثل و مانندى ندارد و تنها او شنوا و بيناست.
پاك و منزّه باد كسى كه اين چنين است و غير او چنين نيست.).
[١] - صافّات: ١٥٩ و ١٦٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٢١١.