جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٣ - غزل ٢٥٣ مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد
برطرف نمى سازد، و حرارتم را جز وصالت فرو نمى نشاند، و سوز و گداز عشقم را جز لقايت خاموش نمى كند.)
|
روزوشب، غصّه وخون مى خورم وچون نخورم؟ |
چون زديدارتودورم، به چه باشم دلشاد؟ |
|
معشوقا! چگونه ممكن است كسى كه از ديدارت دور افتاده و به وصالت شادمان مى گردد، شب و روز، غم و غصّه نداشته و خونين دل نباشد؟ محبوبا! تمام آرزويم تو بودى ولى مرا از ديدارت محروم و به فراقت مبتلا ساختى.
١٩٠٨
«إِلهى! ... شَوْقى إِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إِلَّا النَّظَرُ إِلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفَتى لا يَرُدُّها إِلّا رَوْحُك، وَسُقْمى لا يَشْفيهِ إِلّا طِبُّكَ، وَغَمّى لا يُزيلُهُ إِلّا قُرْبُكَ.»
[١]: (بار الها! ... [آتش] شوقم به تو را جز نظر به جمالت آب نمى زند [و فرو نمى نشاند]، و چيزى جز قرب تو قرار و آرامشم نمىدهد، و حسرتم را جز نسيم رحمتت زائل نمى كند، و بيمارىام را جز درمان تو بهبود نمىبخشد، و چيزى جز قرب تو غمم را از بين نمى برد.)
|
تا تو از چشمِ منِ سوختهْ دل دور شدى |
اى بسا چشمه خونين كه دل از ديده گشاد |
|
اى دوست! ترحّم به عاشق خود نكردى و از او كناره گرفته و وى را لايق انس با خود ندانستى، بگذشتى و بگذاشتى و هستىاش را آتش زدى، با اين وجود چگونه خون دلش به اشك مبدَّل نگردد و از ديده فرو نبارد؟!
٢٠٧٦
«إِلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أَبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إِلهى! نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از نظر به ديدار نيكويت محجوب مگردان، بار الها! چگونه كسى را كه به توحيدت گرامى داشتى، به پستى هجرانت خوار مى گردانى؟).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩ و ١٥٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.