جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ٢٥٣ مىزنم هر نفس از دست فراقت فرياد
|
از بُن هر مژه صد قطره خون بيش چكد |
چون بر آرد دلم از دستِ فراقت فرياد |
|
محبوبا! هر نَفَسى كه در هجرت مى كشم، و هر فريادى كه از فراق تو بر مى آورم، خون دل مرا به اشك مبدَّل مى سازد و از ديدهام فرو مى چكاند.
١٩٢١
«أَسْأَلُكَ أَنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! أَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[١]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به راحتى خشنودىات نايل گردانده، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهادى پاينده دارى.
هان! اينك من به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى احسانت درآمدهام، و به ريسمان محكمت چنگ زده، و به دستگيره مطمئنّ تو در آويختهام.)
|
حافظ دلشده مستغرق يادت شب و روز |
تو از اين بنده دلخسته به كلّى آزاد |
|
آرى، سالك تا به كلّى از خويش نرهد، محبوب به او عنايتى نخواهد داشت. و تا مستغرق ياد او نشود، نمىتواند به كلّى از خود برهد. خواجه در بيت ختم غزل، گر چه در مقام گله گذارى از دوست مى باشد، ولى خود نيز مى داند كه اگر او چنان است، بى علّت نيست، و وى هم بايد چنين باشد، تا به مقصد برسد. لذا مى بينيم خواجه و هر سالكى در اثر استقامت در طريقِ حقّ به مطلوب خود به قدر ظرفيتش رسيده به آنچه رسيده؛ كه: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا: رَبُّنَا اللَّهُ، ثُمَّ اسْتَقامُوا، تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ: أَلَّا تَخافُوا، وَ لا تَحْزَنُوا، وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[٢]: (همانا كسانى كه گفتند: پروردگار ما، خداست و سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان فرود آمده [و مىگويند:] كه هيچ مترسيد، و حزن و اندوه نداشته باشيد، و بشارت باد شما را بهشتى كه به شما وعده.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - فصّلت: ٣٠.