جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠١ - غزل ٢٦٨ هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود
|
رواقِ منظرِ چشم من آشيانه توست |
كرم نما و فرود آ، كه خانه، خانه توست |
|
|
به لطف خال وخطازعارفان، ربودى دل |
لطيفههاى عجب، زير دام و دانه توست[١] |
|
|
از دماغِ من سرگشته، خيالِ رخ دوست |
به جفاى فلك و غُصّه دوران نرود |
|
گر چه فراق دوست روزگار مرا تلخ نموده، ولى من نه آن عاشقم كه مشكلات و ناملايمات هجران، لحظه اى از خيال ديدارش بازم دارد و وى و مشاهدهاش را نخواهم؛ زيرا:
٢٠٣٧
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إِلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ- لا غَيْرُكَ- مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقائُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإِلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإِلى هَواكَ صَبابَتى.»
[٢]: (توجّهم از همه به سويت منقطع گشته، و شوق و ميلم به جانب تو معطوف است و بس، و تو مقصود منى، و بيدارى و كم خوابىام براى تو است نه ديگرى، و لقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى من، و شوقم منحصر به تو است، و واله و حيران محبّتت، و دلباخته هوايت مى باشم.) در جايى مى گويد:
|
من آن نِيَم كه دهم دل به هر شوخى |
دَرِ خزانه، به مُهرتو و نشانه توست[٣] |
|
|
آنچه از بار غمت، بر دل مسكين من است |
برود دل ز من و، از دل من آن نرود |
|
اى دوست! مسكينى هستم كه سرمايه غم عشق تو را در دل گرفتهام و با از دست دادن عالم اعتبار و موت اضطرارى و يا اختيارى و فنا، عشقت را از دست نخواهم داد؛ زيرا:
٧٨٧
«وَعِنْدَكَ دَوآءُ عِلَّتى، وَشِفاءُ غُلَّتى، وَبَرْدُ لَوْعَتى، وَكَشْفُ كُرْبَتى؛ فَكُنْ أَنيسى
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.