جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٣ - غزل ٢٦٨ هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود
مىگذرانم، و دل به ديدارت بستهام، دردمندى هستم كه دواى خويش را در تو مىجويم.
٢٠٣٩
«وَلا تَقْطَعْنى عَنْكَ، وَلا تُبْعِدْنى مِنْكَ، يا نَعيمى وَجَنَّتى! ويا دُنْياىَ وَآخِرَتى!»
[١]: (و مرا از خود جدا و دور مگردان، اى نعمت و بهشت من! واى دنيا و آخرت من!).
و ممكن است منظور خواجه از «خوبان»، انبياء و اولياء : و يا اساتيد باشند؛ يعنى، محبوبا! اگر در پى اين بزرگواران مى روم و دست به دامن پر عطوفشان مىزنم، به جهت آن است كه شايد با مرهمى از ذكر و يا دعايشان چاره ساز زخم درونيم گردند و به ديدارت نائل آيم. شاهد معنى اوّل، بيت ختم غزل است:
|
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان |
دل به خوبان ندهد، وز پىِ اينان نرود |
|
آرى، دل دادن به خوبان و تجلّيات اسماء و صفاتى دوست، نتيجهاش سرگردانى و هجران كشيدن است؛ ولى سرگردانى اى كه خاتمهاش به سامان و وصال بيانجامد براى عاشق دلباخته مشكلى نيست.
خواجه هم مى خواهد بگويد: عاشق، نبايد از سرگردانى باكى داشته باشد. آن كه باك دارد عاشق نيست.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.