جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٦ - غزل ٢٨١ سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد
از اين غزل معلوم مى شود خواجه مدّت زمانى به فراق مبتلا گشته و در آرزوى وصال دوست بسر مى برده (بيت ششم و هفتم شاهد بر اين معنى است) كه مىگويد:
|
سرّ سوداى تو اندر سر ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد؟ |
|
محبوبا! مرا به مشاهده جمالت نائل ساختى و رفتى، و آنچه از سوداى تو از جمال و كمالت در خيالم به آن دل خوش بودم، بماند. اميد آنكه باز روزى به ديدارت نائل گردم! تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد؟.
بخواهد بگويد:
٣٣٥١
«إِلهى! فَاسْلُكْ بِنا سُبُلَ الْوُصُولِ إِلَيْكَ، وَسَيِّرْنا فى أَقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ، قَرِّبْ عَلَيْنَا الْبَعيدَ، وَسَهِّلْ عَلَيْنَا الْعَسيرَ الشَّديدَ.»
[١]: (معبودا! پس ما را به راههاى وصالت رهسپار، و در نزديكترين راه ها براى وارد شدن بر حضرتت قرار ده، دور را بر ما نزديك، و مشكل سخت را آسان گردان.) در جايى مى گويد:
|
از حسرت دهانت، جانم به تنگ آمد |
خود، كامِ تنگ دستان كِىْ زآن دهن برآيد؟ |
|
|
گفتم به خويش: كز وى برگير دل، دلم گفت: |
كار كسى است اين كو، با خويشتن برآيد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.