جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٨ - غزل ٢٨١ سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد
|
آن كه پا مال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكر معتقد و بنده دولت خواهم |
|
|
ذرّه خاكم و در كوى توام وقت خوش است |
ترسم اى دوست! كه بادى ببرد ناگاهم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
|
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم |
كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن |
|
|
به مى پرستى از آن نقشِ خود بر آب زدم |
كه تا خراب كنم نقشِ خود پرستيدن[٢] |
|
|
از جفاى فلك و غُصّه دوران صد بار |
بر تنم پيرهنِ صبر قبا مى گردد |
|
|
از نحيفى و نزارى، تنِ جان پرور من |
چون هلالى است كه انگشت نما مى گردد |
|
آن قدر بر جفاهاى فلك و غصّههاى دوران، در هجر دوست، صبر و شكيبايى نمودم، كه طاقتم بىتاب گشته و بدن عنصرىام از نحيفى، چون هلال، در ميان دوستانم انگشت نما شده است. در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.