جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٩ - غزل ٢٨١ سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد
|
زبان خامه ندارد، سرِ بيان فراق |
وگر نه شرح دهم، با تو داستان فراق |
|
|
رفيق خيل خياليم و همركيبِ شكيب |
قرين محنت و اندوه و همقرانِ فراق |
|
|
دريغِ مدّت عمرم! كه بر اميد وصال |
بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق[١] |
|
|
بلبل طبعِ من از فرقت گلزار رُخَش |
دير گاهى است كه بىبرگ و نوا مى گردد |
|
فراق يار، نه تنها صبر و طاقت را از من ربود، كه طبع روانم را هم مدّت زمانى بى برگ و نوا نمود و قدرت بر سرودن ابيات عاشقانه را نداشتم. در جايى مى گويد:
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حالِ دل كه را گويم؟ |
كه دادِ بستاند، دهد سزاى فراق |
|
|
من از كجا و فراق از كجا و غم ز كجا؟ |
مگر كه زاد مرا مادر از براى فراق؟[٢] |
|
|
به هوادارىِ آن سروْ قدِ لالهْ عذار |
بسى آشفته و سرگشته چو ما مى گردد |
|
نه تنها قد و قامت و كمال و جمال جانان، مرا در فراقش آشفته و سرگردان ساخته بود، كه بسيارى چنين بودند. بسى آشفته و سرگشته چو ما مى گردد. در جايى مىگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٥، ص ٢٧٤.