جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٦ - غزل ٢٦١ نسبت رويت اگرباماه وپروين كردهاند
عبوديّت حقيقى حضرت محبوب، و يا خدمت و مصاحبت و فرمان بردن از بندگان برجسته- رسول اللَّه ٦، و يا علىّ ٧، و يا اولادش (كه جام جهان بين و تجلّى اعظم پروردگارند- يا استاد كامل- به مقامات عاليه انسانى رسيدهاند؛ كه:
١٩٧٠
«عِبادَ اللَّهِ، إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللَّهِ الَيْهِ عَبْدَاً أَعانَهُ اللَّهُ عَلى نَفْسِهِ ... وَتَخَلّى مِنَ الْهُمُوْمِ إلّاهَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ، فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمى وَمُشارَكَةِ أَهْلِ الْهَوى ...»
[١]: (بندگان خدا! همانا محبوبترين بندگان خدا نزد او، بنده اى است كه خداوند او را بر تسلّط به نفس خويش كمك كرده ... و از همه خواستهها، جز يكى كه تنها به آن اكتفا نموده، تهى گشته و در نتيجه از صفت كورى و مشاركت هواپرستان رهايى يافته ...) خواجه در جايى مى گويد:
|
گر چه ما بندگان پادشهيم |
پادشاهان ملك صبحگهيم |
|
|
گنج، در آستين و كيسه، تهى |
جامِ گيتى نما و خاكِ رهيم |
|
|
هوشيار حضور و مست غرور |
بحر توحيد و غرقه گنهيم |
|
|
شاهد بخت، چون كرشمه كند |
ماش آئينه رخ چو مهيم[٢] |
|
|
تير مژگانِ دراز و غمزه جادو نكرد |
آنچه آن زلف سياه و خال مشكين كردهاند |
|
محبوبا! درست است كه تو با اسماء و صفات و تجلّيات گوناگون، عاشقانت را از خود مى ستانى و به قرب خود رهنمايى مى كنى، ولى آنچه زلف و جلال، و خال و جلال آميخته با جمالت با ما كرد و به تهيدستى و فنايمان آگاه ساخت، كجا تير مژگان و جمال آميخته با جلال و غمزه چشمان و جذبههاى جمالىات نمود؟! در جايى مى گويد:
|
زلف اودام است وخالش، دانه آن دام و من |
بر اميد دانهاى، افتادهام در دام دوست[٣] |
|
[١] - نهج البلاغه، خطبه ٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٤، ص ٣١٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨، ص ٦٣.