جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٦ - غزل ٢٨٩ اى باد مشكبو بگذر سوى آن نگار
|
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم |
آشناى تو ندارد سر بيگانه و خويش |
|
|
پرسش حالِ دلِ سوخته كن بهر خدا |
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش[١] |
|
|
كردى به روزگار، فراموش بنده را |
زنهار! عهد يارِ وفادار، ياد آر |
|
معشوقا! اين گونه با من بىوفا مباش و به دست فراموشيم مسپار، من كه به عهد «أَوْفُوا بِعَهْدِي»[٢]: (به عهد و پيمان خود با من وفا نماييد.) عمل نمودهام و بندگى خود را از دست ندادهام، تو هم به «أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»[٣]: (تا من نيز به عهدم وفا كنم.) عمل كن و فراموشم ننما، تو باز «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٤]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!) بگو تا از من «بَلى شَهِدْنا»[٥]: (بله گواهى مى دهيم) شنوى و وفادارم بينى. در جايى مىگويد:
|
اى دليل دل گمگشته! خدا رامددى |
كه غريب ار نبرد رَهْ، به دلالت برود |
|
|
كاروانى كه بُوَد بدرقهاش لطف خدا |
به تحمّل بنشيند، به جلالت برود[٦] |
|
|
اى دل! بساز با غم هجران و صبر كن |
اى ديده! در فراقش از اين بيش خون مبار |
|
آرى، عاشق در فراق يار جز صبر چاره ندارد. اگر صبر نكند چه مى تواند بنمايد.
خواجه هم در اين بيت به خود خطاب كرده و مى گويد: با غم هجران يار بساز و صابر باش و از ديدگان كمتر اشك ببار تا آنكه، «اين شام صبح گردد و اين شب.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] ( ٢، ٣) بقره: ٤٠.
[٣] ( ٢، ٣) بقره: ٤٠.
[٤] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٥] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٣، ص ١١٧.