جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٢ - غزل ٢٥٦ نفس بر آمد و كام از تو بر نمى آيد
|
بسام حكايت دل هست با نسيم سحر |
ولى به بخت من امشب سحر نمى آيد |
|
در اين فكر بودم چون نفحات و نسيمهاى قدسى سحرگاهان، كه پيام دوست را به عاشقانش مى رسانند، وزيدن گيرد، حكايت ناراحتيها و دردهاى روزگار هجران را باز گويم، تا شايد از اين طريق پيام من به او برسد و با عنايات و ديدارش به غم و غصّه من خاتمه دهد. چه شده كه امشب سحر نمى آيد؟!.
بخواهد بگويد:
١٩٢٦
«فَوَعِزَّتِكَ، لَوِ انْتَهَرْتَنى، ما بَرِحْتُ عَنْ [مِنْ] بابِكَ، وَلا كَفَفْتُ عَنْ تَمَلُّقِكَ، لِما أُلْهِمَ قَلْبى مِنَ الْمَعْرِفَةِ بِكَرَمِكَ وَسَعَةِ رَحْمَتِكَ. يا سَيِّدى! [إِلهى!] إِلى مَنْ يَذْهَبُ الْعَبْدُ؟ إِلّا إِلى مَوْلاهُ. وَإِلى مَنْ يَلْتَجِئُ الْمَخْلُوقُ؟ إِلّا إِلى خالِقِهِ.»
[١]: (پس به مقام عزّتت سوگند كه اگر مرا برانى، به خاطر شناختى كه از كرم و رحمت بىپايانت بر قلبم الهام شده، هرگز از درگاهت سر نخواهم تافت، و ازتملّق و التماس به حضرتت دست نخواهم كشيد. اى سرور من! [معبودا!] بنده به كجا برود؟ جز به سوى آقايش. و مخلوق به چه كسى پناه ببرد؟ جز به سوى آفرينندهاش.)
|
كمينهْ شرطِ وفا، تركِ سر بود حافظ! |
برو اگر ز تو اين كار بر نمى آيد |
|
خواجه در بيت پايانى غزل، سخن را متوجّه خود كرده و مى گويد: رسيدن به آنچه تو طالب آنى و وفاى به صدق عبوديّت و عاشقىات ممكن نيست، مگر آنكه ترك سر كرده و جان به پاى جانان نثار نموده و فناى خويش را مشاهده نمايى.
افسوس! كه اين كار مختصر هم از تو بر نمى آيد. برو و مگو كه: نَفَس بر آمد و كام از تو بر نمى آيد ...
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٢.