جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٢ - غزل ٢٥٠ مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قرار گرفت كه جز او را نپرستيد.).
علاوه:
|
مراروزازل كارى به جزرندى نفرمودند |
هرآن قسمت كه آنجا شد، كم وافزون نخواهدد |
|
اى بد خواهانِ من! حال كه محبوب، مرا به خود خوانده و فريفته ديدارش نموده و با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[١]: (و ايشان را بر نفوس خود گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: بله، گواهى مى دهيم.)، اخذ ميثاق رندى، و توجّه داشتن به غير جمالش را از من ستانيده؛ چگونه مى شود در اين عالم از آن عهد سرباز زنم و جز رندى را اختيار نمايم، و او نيز از آن قسمت بى بهرهام سازد؟! به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد و زسر پيمان نرود[٢] |
|
لذا:
|
مجال من همين باشدكه پنهان مهراوورزم |
حديث بوس وآغوشش چه گويم؟ چون نخواهدشد |
|
چنانكه دوست در اين عالم مرا به قرب و وصل و بهره بردارى از جمالش، به جهت مشكلاتى كه در پيش دارم، راه ندهد، مجال آنم هست كه در پنهان به مهرش دل خوش كنم و از يادش غافل نگردم، تا شايد باز مورد الطاف او قرار گرفته و به خود راهم دهد. در جايى مى گويد:
|
عاشق روى جوانى خوش و نو خاستهام |
وز خدا صحبت او را به دعا خواستهام |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.