جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٥ - غزل ٢٦٣ هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
|
به تماشا گهِ زلفش دل حافظ روزى |
شد كه باز آيد و جاويد گرفتار بماند |
|
روزى براى مشاهده مظاهر جمالى محبوب بيرون شدم، چون به ايشان نگريستم، جمال او را با آنان جلوه گر ديدم و چنان مرا پاى بند خود ساخت كه نتوانستم به جمالهاى ظاهر توجّه داشته باشم.
و يا معنى اين باشد: براى ديدار جمالش، كه از طريق كثرات مظاهرش جلوه گرى مى كند، روزى برفتم و به فكر مشاهده چنينى شدم. همين كه اين مشاهدهام دست داد، ديگر قدرت آنكه باز به عالم پيش از اين تماشا (يعنى كثرت) رجوع كنم، نداشتم. جمال او از كثرات و يا مظاهر برايم چنان جلوه گرى نمود، كه خود و كثرات را گم كردم و ديگر جز او را جلوه گر نديدم.
٢٠٠٣
«انْتَ الَّذى اشْرَقْتَ الْأنْوارَ فى قُلُوبِ أَوْلِيائِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأَنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الْأغَيارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّائِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إِلى غَيْرِكَ.»
[١]: (تويى كه انوار را در دلهاى اوليائت تاباندى، تا تو را شناخته و به مقام توحيدت نائل آمدند [يا: تو را يافتند]، و تويى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، تا جز تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.