جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٤ - غزل ٢٧٢ يارى اندر كس نمى بينم ياران را چه شد
در جايى مى گويد:
|
كار از تو مى رود، مددى اى دليل راه! |
انصاف مى دهيم كه از ره فتادهايم[١] |
|
و كجاست باد بهارى و نفحات الهى كه به اين گلهاى پژ مرده و انسانهاى گرفتار هوا و هوس بوزد، تا حيات تازه اى بيابند؛ كه:
٢٠٥٧
«إِلهى! إِنْ لَمْ تَبْتَدِئْنِى الرَّحْمَةُ مِنْكَ بِحُسْنِ التَوْفيقِ، فَمَنِ السّالِكُ بىإِلَيْكَ فى واضِحِ الطَّريقِ؟ وَإِنْ أَسْلَمَتْنى أَناتُكَ لِقآئِدِ الأَمَلِ وَالمُنى، فَمَنِ المُقيلُ عَثَراتى مِنْ كَبَواتِ الْهَوى؟ وَإِنْ خَذَلَنى نَصْرُكَ عِنْدَ [عن] مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَالشَّيْطانِ، فَقَدْ وَكَلَنى خِذْلانُكَ [نَصْرُكَ] إِلى حَيْثُ النَّصَبِ وَالْحِرْمانِ.»
[٢]: (معبودا! چنانچه رحمتت اوّل بار مرا به توفيق نيكو دستگيرى نمى نمود، چه كسى مرا در راه روشن به سوى تو رهنمون مىشد؟ و اگر مداراى تو مرا به دست آرزوها و خيالات باطل مى سپرد، چه كسى مرا از لغزشهاى [ويا: طغيان] هواى نفس مى رهاند؟ و اگر هنگام جهاد با نَفْس و شيطان مرا يارى ننموده و به خود وا مى گذاشتى، به راستى كه به رنج و سختى و نوميدى واگذار مىشدم.) ببينيد:
|
صدهزاران گل شكفت وبانگ مرغى برنخاست |
عندليبان راچه پيش آمد؟ هَزاران راچه شد؟ |
|
چه بسيار سالكين، و يا انسانهايى كه در ظلمت عالم طبيعت گرفتارند، و با همه تجلّياتى كه محبوب از طريق مظاهر دارد، كسى ديگر به او عشق نمى ورزد و انسانى پيدا نمى شود كه بر اين تجلّيات نغمه سرايى كند! عندليبان را چه پيش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ كه: «قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ؛ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ، وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها، وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ.»[٣]: (به راستى كه نشانههاى روشنى از سوى پروردگارتان به شما رسيده، لذا هركس چشم دل باز كرده و ببيند به نفع خود او، و هر كه چشم بپوشد به ضرر اوست. و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٩، ص ٣٢٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٢٤٣.
[٣] - انعام: ١٠٤.