جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ٢٧٥ آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود
لذا مى گويد:
|
دل گفت: فرو كش كنم اين شهر به بويش |
بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود |
|
در گذشته، چون به آن مشاهده نائل شدم و معرفت نفس به من دست داد و خانه دلم از غير دوست پاكيزه گشت و تنها جاى دوست شد، گفتم: حال همه عالم به كام من است، و يا آنكه همه عالم را در زير سايه اين مشاهده قرار خواهم داد؛ كه:
٢٠٦٨
«أَلْمَعْرِفَةُ نُورُ الْقَلْبِ.»
[١]: (شناخت، نور قلب است.- نيز:
٢٠٦٩
«أَلْمَعْرِفَةُ، أَلْفَوْزُ بِالْقُدْسِ.»
[٢]:
(معرفت، نيل به قدس و پاكى است.- همچنين:
٢٠٧٠
«نالَ الْفَوْزَ الْأَكْبَرَ، مَن ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ.»
[٣]: (كسى كه به معرفت نفس دسترسى پيدا كرد، به بزرگترين رستگارى نائل شده است.).
ولى نمى دانستم كه خيلى زود تمام آرزوهايم با رفتنش و محجوب شدنم از ديدارش بر باد خواهد رفت. در جايى مى گويد:
|
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت |
روى مَهْ پيكر او سير نديديم و برفت |
|
|
گويى از صحبت ما، نيك به تنگ آمده بود |
بار بر بست و به گَردش نرسيديم و برفت |
|
|
شد چمان در چمن حسن و لطافت، ليكن |
در گلستان وصالش نچميديم و برفت[٤] |
|
|
تنها نه ز رازِ دل من پرده بر افتاد |
تا بود فلك،[٥] شيوه او پرده درى بود |
|
و چون دوست از نظرم غايب گشت، در غم فرقت او چنان ناله و فرياد كرده و.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٢.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٠، ص ٩٧.
[٥] - البته اين نسبت كه خواجه به فلك و دور قمر و اختر مى دهد، به اعتبار اين است كه اقتضاى عالم كثرت و طبيعت و توجّه به آنها، بشر را از عوالم مجرّده و توجّه به حقيقت آنها باز مى دارد.