جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ٢٧٥ آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود
گويا خواجه را پس از وصال (از طريق معرفت نفس) فراقى رُخ داده و بر آن ايّام و لحظات ديدارِ از دست شدهاش حسرت خورده و با سرودن اين غزل، سخن از گذشته به ميان آورده و اظهار اشتياق به ديدارى ديگر نموده و مى گويد:
|
آن يار كز او خانه ما جاىِ پرى بود |
سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود |
|
چه خوش روزگارى بود، آن لحظات كه به مشاهده دوست از طريق معرفت نفس نائل شده، و با او همنشين بوديم و شيطان و افكار نفسانى را به خانه دل ما راه نبود، و همه وجودمان لطف و ظرافت، و با مشاهدات قرين بود، و به هر جا و هر چيز مى نگريستيم، جز حسن و خوبى نمى ديديم و با تمام وجود يار را مى خوانديم و مى گفتيم: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»[١]: (خدايى كه هر چيزى را آفريد، نيكو ساخت.).
و گمان مى كرديم اين مشاهده را همواره خواهيم داشت؛ غافل از اينكه دوام وصال براى عاشق ميسّر نخواهد شد، مگر آنكه ظرفيّت و آمادگى و صفاى باطن به تمام معنى در او وجود داشته باشد. در جايى مى گويد:
|
روىِ جانان طلبى، آينه را قابل ساز |
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد زآهن و روى[٢] |
|
[١] - سجده: ٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٨، ص ٤٠٧.