جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم حاشا! |
چاكر معتقد و بنده دولت خواهم |
|
|
بر سر شمع قدت، شعله صفت مى لرزم |
گرچه دانم كه هواى تو كُشد ناگاهم[١] |
|
|
روز مرگم، نَفَسى وعده ديدار بده |
وآنگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر |
|
آرى، تنها چيزى كه موجب راحتى از تمام عقبات و مشكلات (از هنگام جان دادن و پس از مرگ طبيعى) مىشود، همانا نائل شدن به كمالات نفسانى و مشاهده دوست در اين عالم مى باشد كه: «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى، أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ، لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها، وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ، لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ، وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ: هذا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[٢]: (همانا آنان كه توفيق و وعده نيكوى ما پيشتر شامل حالشان شده، از دوزخ بدور خواهند بود، هرگز صداى جهنّم را نخواهند شنيد، و ايشان در آنچه دلخواهشان است، جاودانند، هيچگاه هنگامه و هراس بزرگ [روز قيامت] آنها را محزون نخواهد ساخت، و فرشتگان با آنان ملاقات نموده [و مى گويند:] اين، همان روزى است كه وعده داده مى شديد.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: محبوبا! چنانچه در اين چند روزه عمر، عنايتى از ديدارت به من نمى كنى، وعده آن را در هنگام مرگ بده، تا به مشاهده جمالت جان بسپارم و فارغ و آزاد، از اين عالم بروم. در جايى مى گويد:
|
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست |
روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - انبياء: ١٠١- ١٠٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٧.