جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٦ - غزل ٢٥٧ نه هر كه چهره بر افروخت دلبرى داند
|
بر دَرِ ميكده، رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند، افسرِ شاهنشاهى |
|
|
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى |
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! |
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى[١] |
|
|
سواد نقطه بينش، ز خال توست مرا |
كه قدر گوهر يكدانه، گوهرى داند |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! اگر ديده ظاهر و سياهى چشم من مى بيند و به اصطلاح نور چشمى دارم، و يا آنكه اگر ديده باطن من نور بينايى و نشاطى داشته و خوشدل است، در اثر مشاهده جذبه اى از جذبات و تجلّى خال توست، كه در گذشته بدان راه يافته بودم. عاشقى دلباخته چون من بايد قدر گوهر يكدانه را بداند؛ لذا مى گويد:
|
بباختم دل ديوانه و ندانستم |
كه آدمى بچهاى، شيوه پرى داند |
|
اى دوست! چون تو جلوه كردى، از خود بىخود شده و هرچه داشتم در مقابل جمالت از دست دادم. و گمان نمى كردم چون منى خاكى و فرو رفته در جهل و ظلمت، عاشقى اختيار كند و به گوشه اى از ديدارت خود را از دست بدهد. و ظهور چنين امرى از چون خواجه گرفتار عالم طبيعت تصوّر نمى رفت، زيرا اختيار اين شيوه، پرى پيكران و مجرّدان را سزد. اينجا بود كه به عظمت خود راه يافته وفهميدم انسان تنها اين جسم خاكى نيست، ودانستم كه: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ، فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[٢]: (سپس او را به آفرينش ديگرى ايجاد كرديم، پس بلند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.
[٢] - مؤمنون: ١٤.