جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ٢٥٧ نه هر كه چهره بر افروخت دلبرى داند
ساكت باشد، و بر من توكّل نموده، و بسيار گريسته و كم بخندد، و با هواى نفسش مخالفت نموده، و مسجد را خانه و علم را رفيق خود قرار دهد و ...)
|
در آب ديده خود غرقهام، چه چاره كنم؟ |
كه در محيط، نه هركس شناورى داند |
|
آب ديدگانى كه در هجر محبوب حقيقى خود فرو مى ريزم چون درياى محيط خواهد شد و مرا در خود غرق و به هلاكت خواهد كشيد و به نابوديم دست خواهد زد. با اين حال اگر گريه نكنم، چه كنم و آتش هجران را با چه چيز فرو نشانم؟ كنايه از اينكه تدبير خود را در بلاى فراق محبوب در اين مى دانم كه از بسيارى گريه در سرشك ديدگانم نهراسم و در آن شناورى كنم، تا به هلاكت مبتلا نشوم.
|
غلامِ همّتِ آن رند عافيت سوزم |
كه در گدا صفتى، كيمياگرى داند |
|
اى من فداى آن استاد، و يا سالكى كه پشت پا به دنيا و آخرت زده و چشم از همه چيز پوشيده، و به فقر ذاتى خود پى برده، كه: «يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[١]: (اى مردم! همه شما فقيران درگاه خداوند هستيد، و تنها خدا بىنياز و ستوده مى باشد.- هرچه را گمان مى كرده از خود است و در واقع از او نبوده، به حقّ سبحانه وا گذاشته، تا از هجران خلاصى يافته، و در اثر پى بردن به گدايى خود، در عالم، سلطنت و تصرّف نموده! كه:
١٩٢٨
«أَلْغِنى بِاللَّهِ، أَعْظَمُ الْغِنى.»
[٢]: (بى نيازى به خدا، بزرگترين بىنيازى است.- نيز:
١٩٢٩
«غِنَى الْمُؤْمِنِ، بِاللَّهِ سُبْحانَهُ.»
[٣]: (غنا و بى نيازى مؤمن، تنها به خداوند سبحان مى باشد.- به گفته خواجه در جايى:
|
با گدايان دَرِ ميكده، اى سالك راه! |
به ادب باش، گر از سرّ خدا آگاهى |
|
[١] - فاطر: ١٥.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الغنى، ص ٢٩٨.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الغنى، ص ٢٩٨.