جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٢٨١ سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد
|
مباد كس چو منِ خسته مبتلاىِ فراق |
كه عمر من همه بگذشت در بلاى فراق |
|
|
غريب و عاشق و بىدل، فقير و سرگردان |
كشيده محنت ايّام و دردهاى فراق[١] |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد |
|
اى دوست! خيمه محبّت خويش را چون بندگان خاصّ و نزديكان درگاهت، به سر كويت زدهام، به اميد اينكه شايد اين دردمند فراقت را به دواى وصال و قربت بپذيرى و مداوا بنمايى؛ كه:
٢٠٣٨
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إِلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى ... وَعِنْدَكَ دَواءُ عِلَّتى، وَشِفاءُ غُلَّتى، وَبَرْدُ لُوْعَتى، وَكَشْفُ كُرْبَتى.»
[٢]: (توجّهم از همه بريده و تنها به سوى تو معطوف گشته، و ميل و اشتياقم تنها به تو منصرف شده؛ لذا تو- و نه غيرت- تنها مقصود منى ... و دواى بيمارى، و بهبودى سوز درونىام، و تسكين حرارت عشقم، و برطرف شدن غم و اندوه سختم تنها در نزد توست.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٥، ص ٢٧٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.