جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٧ - غزل ٢٨١ سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد
|
هر دم چو بىوفايان، نتوان گرفت يارى |
ماييم و آستانش، تا جان ز تن برآيد[١] |
|
|
هر كه دل در خمِ چوگانِ سر زلفِ تو بست |
لاجرم گوىْ صفت بىسر و پا مى گردد |
|
نه تنها من گرفتارت شده و نمى توانم از تو دست كشم، بلكه هركس كه به دام زلفت گرفتار آمد و دل به جمالت داد، اختيار از او ربوده خواهد شد و همواره در كشاكش جلال و جمالت سرگردان و بىاختيار خواهد بود؛ گاهى به جلالت دورش سازى، و گه به جمالت به خود جذب نمايى، ولى عاشق دلباخته كجا در اين كشاكش از تو دست خواهد كشيد؟! چون محروم از ديدارت شود، به خيالت دل خوش مى كند، تا باز به وصالت راه يابد. در جايى مى گويد:
|
زجستجوى تو ننشينم، ارچه هر نَفَسم |
ميان خون دل و آب ديده بنشانى |
|
|
ز خاكِ پاىِ عزيز تو سر نگردانم |
گَرَم ز دست فراقت به سر بگردانى[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
خلاصه آنكه: من نه آنم كه بيدادها و جفاهاى معشوق در من اثرى بگذارد و دل از او بركنم. بر آن عهد و وفايى كه با وى بستهام خواهم بود؛ زيرا دانستهام بىوفايى و جفاى دوست، عين عنايت اوست و مى خواهد با اين عمل مرا بكلّى از خود بستاند، تا قابل قرب و وصل او گردم. در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٧، ص ٣٩٩.