جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦١ - غزل ٢٧٧ اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
|
چمن خوش است و هوا دلكش است و مى بىغش |
كنون بجز دل خوش هيچ در نمى يابد |
|
حال كه وسائل عيش و نوش با دلدار حقيقى به تمام معنى مهيّاست و مى توان از او بهرهمند شد و خوشدل بود، شايسته نيست با غير دوست انس گرفتن؛ كه:
٢٠٩٩
«يا مَنْ سَعدَ بِرَحْمَتِهِ الْقاصِدُونَ! وَلَمْ يَشْقَ بِنِعْمَتِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ! كَيْفَ أَنْساكَ، وَلَمْ تَزَلْ ذاكِرى؟! وَكَيْفَ أَلْهُو عَنْكَ، وَأَنْتَ مُراقِبى؟!»
[١]: (اى خدايى كه ارادتمندان به رحمتت سعادت يافتند! و آمرزش خواهان از عذابت رنج و سختى نديدند! چگونه فراموشت كنم، در صورتى كه همواره مرا ياد مى كنى؟! و چگونه از تو غافل گردم، در حالى كه پيوسته مراقب و نگهبان من هستى؟!) كنايه از اينكه:
|
مايه خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست |
مىكنم جَهد كه خود را مگر آنجا فكنم[٢] |
|
و اشاره به اينكه: اى خواجه!
|
بنوش باده صافى، به ناله دف و چنگ |
كه بسته اند بر ابريشمِ طرب، دلِ شاد |
|
|
ز دست اگر ننهم جامِ مى، مكن عيبم |
كه پاكتر بِهْ از اينم، حريف دست نداد[٣] |
|
|
جميله اى است عروس جهان، ولى هُشْدار |
كه اين مخدّره، در عقدِ كس نمى پايد |
|
آرى، هركس (جز بندگان بيدار حقّ) در اين سرا قدم نهاد، فريفته صورت اعتبارى و ظاهرى آن گرديد؛ كه: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٥، ص ٣٠٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٨، ص ١٨١.