جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٣ - غزل ٢٧٥ آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود
|
خود را بكُش اى بلبل! از اين رشك، كه گل را |
با باد صبا وقتِ سحر جلوه گرى بود |
|
اى خواجه! واى عاشق سوخته دل و به هجران مبتلا گشته! اگر از حسرت ديدار دوست جان بدهى سزاست، كه يار هنگام سحر، براى باد صبا و راه يافتگان و مقرّبان درگاهش (انبياء و اولياء عليهم السّلام) جلوه گرى داشته، و تو را بهرهاى نبوده است. در جايى در تقاضاى ديدار دوست مى گويد:
|
سحر با باد مى گفتم حديثِ آرزومندى |
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندى |
|
|
دعاى صبح وشام تو، كليدگنج مقصوداست |
به اين راه وروش ميرو، كه بادلدار پيوندى[١] |
|
و در جاى ديگر پس از دست يافتن به تقاضاى خود، مىگويد:
|
سحرم هاتف ميخانه به دولت خواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچوجَمْ جرعه مِىْ كش، كه زسرّملكوت |
پرتوجامِ جهان بين، دهدت آگاهى[٢] |
|
ولى:
|
عذرش بِنِهْ اى دل! كه تو درويشى و اورا |
در مملكت حسن، سرِ تاجْوَرى بود |
|
اگر دوست تو را مورد عنايت قرار نمى دهد، معذورش بدار زيرا وى سراپا حسن، و خريدارانش انبيا و اوليا : مى باشند، و با آن مى خواهد به عالم پادشاهى كند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٠، ص ٤٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.