جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٣ - غزل ٢٣٥ گل بىرخ يار خوش نباشد
خواجه در فرد فرد ابيات اين غزل اظهار اشتياق به محبوب نموده و مى گويد:
|
گل بىرخ يار، خوش نباشد |
بى باده بهار، خوش نباشد |
|
|
طَرْف چمن و هواى بستان |
بى لاله عِذار، خوش نباشد |
|
محبوبا! فصل بهار آمد و گل شكفته گرديد، و هواى بستان و سبزه زار چمن شاداب گشت، چگونه مى توانم طراوت و زيبايى آنها را ببينم و جمال زيبايت را مشاهده ننمايم؟ بلكه بايد يگويم: ديدن آنها، بى ديدار تو خوش نيست.
كنايه از اينكه: مظاهر عالم و زيباييهاى آن، وقتى در نظر من خوش جلوه مى كند، كه تو را با آنها مشاهده كنم؛ كه: « [
١٧٢٧
إِلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟ وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا.»
[١]: (بار الها! كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى را يافت؟ و آنكه به تو دست يافت، چه از دست داد؟ محقّقاً محروم گشت آنكه به غير تو مايل شد، و قطعاً زيان برد هر كه از تو روى گردان شد.)
|
رقصيدنِ سرو و حالت گل |
بى صوت هَزار، خوش نباشد |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.