جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ١٩٢ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
آرى، يگانه چيزى كه سالك بايد از ابتداء سير تا انتهايش به آن اهميّت تمام دهد، روحِ «طلب» است كه او را به كوشش مى دارد و در نتيجه، در اين عالم و يا پس از اين عالم به مقصد نائل مى سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
سرّ سوداى تو اندر سر ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا برسر كوى تومقيم |
دردمندى است، به امّيد دوا مى گردد[١] |
|
|
بگشاى تربتم را بعداز وفات و بنگر |
كز آتش درونم، دود از كفن برآيد |
|
اى دوست! اگر باور نمى دارى كه تو را مى جويم و مى خواهم، پس از مردن، مزار مرا بگشاى تا بنگرى كه چگونه آتش درونى طلبم، جانم را سوزانيده و دودِ آن از كفنم بر مى آيد. سخنى است عاشقانه.
كنايه از اينكه: روح طلب ديدارت نه تنها در زمان حياتم، كه پس از مرگ نيز از من جدا نمى شود: كه:
٢٢١٨
«وَقَدْ عَلِمْتُ أَنْ أَفْضَلَ زادِ الرّاحِلِ إِلَيْكَ عَزمُ إِرادَة يَخْتارُكَ بِها، وَقَدْ ناجاكَ بِعَزْمِ الإِرادَةِ قَلْبى.»
[٢]: (و به طور قطع، مىدانم كه بهترين توشه كوچ كننده به سوى تو، همان اراده جازم اوست كه با آن تنها تو را بر مى گزيند، و همانا دلم با اراده جازم و ثابت با تو در مناجات است.) به گفته خواجه در جايى:
|
ندارم دستت از دامن، بجز در خاك وآندم هم |
چوبر خاكم گذار آرى، بگيرد دامنت گَرْدَم[٣] |
|
|
بنماى رخ كه خلقى، حيران شَونَد و واله |
بگشاى لب كه فرياد، از مرد و زن برآيد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٦، ص ٢٩٦.