جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٨ - غزل ١٨٨ درخت دوستى بنشان كه كام دل ببار آرد
جهانيان صادر مى شود.)
|
بهار عمر خواه اى دل! وگرنه اين چمن هر سال |
چو نسرين، صد گل آرد بار وچون بلبل، هَزار آرد |
|
كنايه از اينكه: اى سالك! در فكر اين مباش كه همواره بهار آيد و گلهاى رنگا رنگ و منظرههاى دلفريب گل و بلبل تو را به وجد و نشاط آورد، بلكه بهار عمر و محبوب و تجلّيات او را، از مظاهر بخواه تا دوست از طريق آنها برايت جلوه نمايد؛ كه:
١٢٤٢
«وَأَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ»
[١]: (و تو آنى كه خودت را در هر چيز به من شناساندى، تا اينكه تو را آشكار در هر چيزى ديدم.)؛ لذا مى گويد:
|
خدا را، چون دل ريشم، قرارى بسته با زلفت |
بفرما لعل نوشين را، كه جان را برقرار آرد |
|
معشوقا! حال كه دلِ از دست دادهام مى خواهد با زلف و عالم كثرت الفت گرفته و تو را از طريق ايشان، و با ايشان مشاهده كند (و جز اين چاره اى ندارد- از خيالات و خواطرِ جز تو چشم بپوشد، به لعل نوشين و گواراى خود فرمان بده تا مرا آب حيات ابدى بخشد و به كثرات و مظاهر به نظر ديگرى بنگرم و جانم آرامش يابد؛ كه:
١٦٢٧
«إِلهى! أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأَنْوارِ وَهِدايَةِ الإِسْتِبْصارِ حَتّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْها مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإِعْتِمادِ عَلَيْها.»
[٢]: (معبودا! خود امر نمودى به بازگشت به آثار و مظاهرت، پس مرا با پوشش انوار و راهنمايى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم به سوى خويش باز گردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سويت آمدم، از طريق آنها به سوى تو باز گردم در حالى كه درونم از نظر به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه و بستگى بر.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.