جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٥ - غزل ١٨٦ دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمى ارزد
|
ديار و يار، مردم را مقيَّد مى كند، ليكن |
چه جاى پارس، كاين محنت، جهان يك سر نمى ارزد |
|
گويا منظور خواجه از «يار»، استادش باشد.
مىگويد: دو چيز، مردم را بر آن مى دارد كه در شهر خود بمانند: وطن مألوف خويش؛ و استاد معنوى. حال كه يار و استاد من در فارس نيست، آيا ماندن در شيراز در مقابل دورى او چه ارزش و بهايى دارد؟! زيرا حيات سالك عاشق در ديدار اوست. به گفته آيت اللَّه ميرزا حبيب اللَّه خراسانى:
|
مكن انكار، كه از همّت مردان چه عجب |
مور بودم، نَفَسِ پير، سليمانم كرد |
|
|
خضرِ وقت آمد و از لطف، به يك باره خلاص |
ناگه از پيروى غول بيابانم كرد |
|
|
مرده اى بودم پوسيده تن اندر به كَفَن |
نفحه عيسوى آمد، همه تن جانم كرد |
|
|
آدمى نيستم ار شاكر نعمت نَبُوَم |
ديو بودم، كرم و لطف تو انسانم كرد |
|
|
دُرْد بودم، كرم وجُود تو بخشيد صفا |
دَرْد بودم، نظر لطف تو درمانم كرد[١] |
|
|
بس آسان مى نمود اوّل، غمِ دريا به بوى سود |
غلط كردم كه يك طوفان، به صد گوهر نمىارزد |
|
اين بيت بيانگر دلتنگى خواجه از روزگار هجران است.
مىگويد: به عشقِ يافتنِ گوهر معرفت و مشاهده دوست بود كه از روز نخست.
[١] - در مقدّمه جلد سوّم كتاب، نظر خواجه را نسبت به استاد بيان نمودهايم.