جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧١ - غزل ٢٣٠ گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند
كنندهات باشد؟!- نيز:
١٦٨٢
«وَأَنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الأَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا إِلى غَيْرِكَ.»
[١]: (و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى تا غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند.)
|
گفتم: هواى ميكده، غم مى برد ز دل |
گفتا: خوش آن كسان، كه دلى شادمان كنند |
|
به دوست گفتم: تنها به ياد تو بودن است كه غمهاى عالم طبيعت، و يا غم فراقت را از دل مى زدايد؛ كه:
١٦٨٣
«أَلذِّكْرُ نُورٌ وَرُشْدٌ.»
[٢]: (ذكر، نور و هدايت است.- نيز:
١٦٨٤
«أَلذِّكْرُ مِفْتاحُ الْأُنْسِ.»
[٣]: (ذكر، كليد انس و الفت مى باشد.- يا:
١٦٨٥
«أَلذِّكْرُ يَشْرَحُ الصَّدْرَ»
[٤]:
(ذكر، دل را مى گشايد.- همچنين:
١٦٨٦
«أَلذِّكْرُ جَلاءُ البَصآئِرِ وَنُورُ السَّرآئِرِ.»
[٥]: (ذكر، صفاى ديدگان دل و نور باطنها مى باشد.).
فرمود: آرى، چنين است، ولى چه نيكوست حال آنان كه با من همنشين شوند و از ديدارم بهرهمند گرديده و از مشاهداتم شادمان شوند؛ كه:
١٦٨٧
«فِى الذِّكْرِ حَياةُ الْقَلْبِ.»
[٦]: (زنده بودن جان آدمى در ياد خداست.).
و ممكن است منظور خواجه اين باشد كه به دوست گفتم: چون ياد تو مى كنم، غم از دلم مى رود.
فرمود: آرى، چنين است، ولى چگونه خواهى بود هنگامى كه من ياد تو كنم؛ كه:
«فَاذْكُرُونِي، أَذْكُرْكُمْ.»[٧]: (پس مرا ياد كنيد تا به ياد شما باشم.- نيز در حديثى در ذيل آيه شريفه: «وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ»[٨]: (و به درستى كه ياد خدا، بزرگتر مى باشد.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذكر، ص ١٢٣.
[٣] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذكر، ص ١٢٣.
[٤] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذكر، ص ١٢٣.
[٥] ( ٢، ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب الذكر، ص ١٢٣.
[٦] - غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.
[٧] - بقره: ١٥٢.
[٨] - عنكبوت: ٤٥.