جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٦ - غزل ٢٢٨ گر ميفروش حاجت رندان روا كند
|
در كارخانهاى، كه رَهِ علم و عقل نيست |
وَهْمِ ضعيف، راىِ فضولى چرا كند؟ |
|
جايى كه دوست را با علم و عقل نتوان شناخت، وَهْم را كجا راه باشد؟! كه:
١٦٦٠
«أَلْحَمْدُللَّهِ الَّذى أَعْجَزَ الأَوْهامَ أَنْ تَنالَ إِلّا وُجُودَهُ، وَحَجَبَ العُقُولَ عَنْ أَنْ تَتَخَيَّلَ ذاتَهُ فِى امْتِناعِها عَنَ الشَّبَه وَالشَّكْلِ.»
[١]: (حمد و سپاس مختصّ خداوندى كه خيالها را از نيلِ جز به وجودش ناتوان گردانيده، و عقلها را از تخيّل و تصوّر ذاتش منع نموده، چون از شباهت و هم گونى به دور است.).
و همچنين:
١٦٦١
«إِلهى! قَصُرَتِ الْأَلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنآئِكَ كَما يَليقُ بِجَلالِكَ، وَعَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إِدراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَانْحَسَرَتِ الأَبْصارُ دُونَ النَّظَرِ إِلى سُبُحاتِ وَجْهِكَ. وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إِلى مَعْرِفَتِكَ، إِلّا بِالعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! زبانها از بيان كنه ثناء و ستايشى كه سزاوار جلال و عظمت تو باشد، قاصر، و عقلها از ادراك كنه جمالت ناتوان، و ديده ها از مشاهده انوار رويت [اسماء و صفات] خسته و نابينا گشته، و براى خلق راهى به شناختت، جز اظهار عجز و ناتوانى از معرفتت قرار ندادهاى.)
|
مطرب! بساز عود، كه كس بىاجل نمرد |
و آن كو، نه اين ترانه سرايد، خطا كند |
|
اى نفحات و نسيمهاى طرب آورنده دوست!- و يااى استاد و راهنمايى كه ما را به توجّه به او تشويق مى نماييد!- تا زندگى و حيات عاريتى باقى است، وزيدن گيريد و ما را راهنما به مقصود شويد و به رحمت واسعه حقّ اميدوار كرده و به وجد آوريد و سخن از گذشتن عمر و فرا رسيدن اجل مكنيد. كيست كه بىاجل مرده باشد؛ كه: «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ، لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ»[٣]: (و هر امّتى.
[١] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٢١، روايت ١.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - اعراف: ٣٤.