جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ٢٢٥ عشقت نه سرسريست كه از سر بدرشود
|
عشقت، نه سرسرى است، كه از سر بِدَر شود |
مهرت، نه عارضى است، كه جاى دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بِدَر شود |
|
آرى، محبّت دوست، فطرىِ همه موجودات است؛ كه:
١٦٣٤
«إِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إِرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[١]: (با قدرت و توانايى خود مخلوقات را با آفرينش خاصّى نو آفرينى فرمود، و آنان را بر طبق مشيّت و خواست خود به صورت خاصّى اختراع نمود، سپس آنها را در راه اراده خويش روان گردانيده، و در راه محبّت و دوستى به خود برانگيخت.).
زيرا هيچ موجودى را نمى شناسيم كه به حضرت دوست و خالق و رازق و قيّوم خود كه احاطه به او دارد، و وكيل امرش مى باشد-؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (آگاه باش! كه او به هر چيزى احاطه دارد.- نيز:
١٦٣٥
«وَمَعَ كُلِّ شَىْءٍ، لا بِمُقارَنَةٍ.»
[٣]: (و با هر چيز هست، ولى نه به صورت قرين بودن.- همچنين:
١٦٣٦
«وَتَوَكَّلَ كُلُ
[١] - صحيفه سجّاديه، دعاى ١، ص ٢٢.
[٢] - فصّلت: ٥٤.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ١، ص ٤٠.