جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣١ - غزل ٢٢٤ عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[١]: (همانا من استوار و مستقيم، روى خود را به سوى خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد، نمودم و من هرگز از مشركان نيستم.) سر دادم و گفتم:
|
آن شداى خواجه! كه در صومعه بازم بينى |
كار ما، با رخ ساقىّ و لب جام افتاد |
|
|
من ز مسجد به خرابات، نه خود افتادم |
اينم از روز ازل، حاصل فرجام افتاد |
|
|
چه كند؟ كز پى دوران نرود چون پرگار |
هر كه در دايره گردش ايّام افتاد |
|
خواجه در اين چند بيت به علّت دست كشيدنش از عبادات قشرى و رو آوردنش به عبادات لبّى اشاره نموده و مى گويد:
آن زمان كه خواجه با صومعه نشينان و مسجديان قِشْرى مى نشست، گذشت.
امروز، كار او با جمال و تجلّيات اسماء و صفاتى، و آب حيات از لب جانان گرفتن مىباشد؛ و آن، حاصلِ فرجام ازلى اوست؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ، أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (و آنان را بر نفوس خود گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: بله، گواهى مى دهيم.).
ولى دائره ايّام و حجاب عالم خاكى مرا از نقطه پرگار و حقيقت عالم وجود و محبوب حقيقى غافل ساخت و به نقطههاى متعدّد عالم كثرت و جمالهاى مجازى متوجّه نمود؛ وگر نه، آن نقطه ها همه به نقطه اصلى پرگار، كه معشوق من است، برقرار بود.
[١] - انعام: ٧٩.
[٢] - اعراف: ١٧٢.