جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٦ - غزل ٢٢٣ طاير دولت اگر باز گذارى بكند
گويا خواجه را پس از ديدار، هجرانى روى داده، با ابيات اين غزل اظهار اشتياق به ديدار دوباره نموده و مى گويد:
|
طاير دولت اگر باز گذارى بكند |
يار باز آيد و با وصل قرارى بكند |
|
|
ديده را، دستگهِ دُرّ و گهر گرچه نماند |
بِخُورَد خونى و تدبيرِ نثارى بكند |
|
محبوبا! گرچه اشك چشمم در فراقت پايان يافته و ديدهام را قدرت آنكه سرشك به پاى ديدارت بريزد، نيست؛ ولى چنانچه بدانم باز دولت وصال حاصل مىشود، مىكوشم تا به جاى اشك، خون از ديدگان نثار قدمت بنمايم.
به گفته خواجه در جايى:
|
خرّم آن روز! كه با ديده گريان بروم |
تا زنم آبِ دَرِ ميكده يك بار دگر |
|
|
گر مساعد شودم دايره چرخ كبود |
هم به دست آورمش، باز به پرگار دگر |
|
|
يار اگر رفت وحق صحبت ديرين نشناخت |
حاش للَّه! كه رَوَم من ز پى يار دگر[١] |
|
|
شهر، خالى است ز عشّاق، مگر كز طَرَفى |
دستى از غيب، برون آيد و كارى بكند |
|
گويا براى خواجه زمانى پيش آمده كه در شهر شيراز (به جهت آزار نااهلان) از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.