جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٢١٧ شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد
محبوبا! جمال تو در دل آرايى و كشِشِ و كُشتن عشّاقت، دست كمان داران را در نابودى دشمنان خود بسته است.
كنايه از اينكه: جمالهاى مظاهرت گرچه دل مى ربايند، ولى جمال تو در غارت و دلربايى و كشتن عاشقانت، از همه جمالهاى ظاهرى پيشى گرفته و به فنا و نابوديشان كشيده است. به گفته خواجه در جايى:
|
تُرك من چون جعد مشكين گِردِ كاكُل بشكند |
لاله را دل خون كند، بازار سنبل بشكند |
|
|
ور خرامان، سروِ گلبارش كند ميل چمن |
سرو را از پا دراندازد، دلِ گل بشكند[١] |
|
و در جاى ديگر:
|
شكسته گشت چو پشت هلال، قامت من |
كمان ابروى يارم، گهى كه وَسْمه كشيد |
|
|
مگر نسيم خَطَت، صبح در چمن بگذشت؟ |
كه گل به بوى تو بر تن، چو صبح |
|
جامه دريد[٢].
لذا مى گويد:
|
گوىِ خوبى كه بَرَد، از تو كه خورشيد آنجا |
نه سوارى است، كه در دست عنانى دارد؟ |
|
كيست كه در مقابل كشش و زيبايى و جمال تو جلوه گرى داشته باشد؟ خورشيد با آن عظمت و نورافشانى كه دارد و هرگونه سيرى كه مى كند، به اختيار توست؛ كه:
«وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ»[٣]: (و خورشيد و ماه و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٣، ص ١٣٧.
[٣] - اعراف: ٥٤.