جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ٢١٧ شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد
ستارگان را در حالى كه رام و مطيع امر اويند، بيآفريد.) اين گونه نيست كه خود، كاره اى باشد و هر جا بخواهد، براند و برود. به گفته خواجه در جايى:
|
قباى حسن فروشى، تو را بَرازد و بس |
كه همچو گل، همه آئين رنگ و بو دارى |
|
|
زمانه گر همه مشك ختن دهد بر باد |
فداى تو، كه خط و خال مشكبو دارى |
|
|
به سركشىِّ خوداى سرو جويبار! مناز |
كه گر به او رسى، از شرم سر فرود آرى[١] |
|
|
دلنشين شد سخنم، تا تو قبولش كردى |
آرى آرى، سخن عشق نشانى دارد |
|
محبوبا! از آن زمان كه گفتارم مورد عنايت و پسندت قرار گرفته، هر اهل دلى كه به فطرِت «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (سرشتى كه خداوند همه مردم را بر آن آفريده است.) باز گشته، آن را مى ستايد و به شايستگى آن در ستودنت اقرار مىنمايد. آرى، آرى، سخن عشق نشانى دارد. به گفته خواجه در جايى:
|
تو اين دعا ز كه آموختى كه يار |
تعويذ كرد شعر تو را و به زَرْ گرفت[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
در رَهَ عشق، نشد كس به يقين محرم راز |
هر كسى بر حسب فهم، گمانى دارد |
|
آرى، آن امرى كه سالك عاشق را محرم راز و به اسرار عالم فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٤]: آگاه مى كند، عشق و فريفتگى به دوست است، نه در راه عشق قرار گرفتن، و يا سخن عاشقانه گفتن؛ زيرا: «سُبْحانَ رَبِّكَ، رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٠، ص ٤١٦.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٣، ص ١٠٦.
[٤] - روم: ٣٠.