جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٢١٧ شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد
محبوبا! اين همه گريستنم براى آن است كه ديده دل به ديدارت بگشايم، ديده گريانم را درياب و از حجابم بدر آر، تا جمال زيبايت را مشاهده كنم؛ كه:
١٥٧٨
«يا باطِناً فى ظُهُورِهِ! وَظاهِراً فى بُطُونِهِ وَمَكْنُونِهِ.»
[١]: (اى كسى كه در عين آشكارى، پنهانى! و در عين پنهانى و پوشيدگى، آشكار!- اميدم از اين گريستن آن است كه تو را همواره تازه و برافروخته در ديده دل نگاه دارم و هيچ گاه محروم از ديدارت نگردم.
در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته! زمانى، كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش، كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد، كه آن شهسوار باز آيد |
|
|
سرشك من نزند موج بر كنار، چو بحر |
اگر ميانِ وىام، در كنار باز آيد[٢] |
|
|
مرغِ زيرك نشود در چمنش نغمه سراى |
هر بهارى كه ز دنبال، خزانى دارد |
|
مىخواهد بگويد: آن عاشقان و دلباختگان زيركى كه دوست را در گذشته با تجلّى نادوامى مشاهده كردهاند، دلبسته هر تجلّى ناپايدار نمى شوند و به آن آرامش حاصل نمى كنند؛ زيرا مى هراسند از اينكه باز هجرانى را در پى داشته باشند؛ لذا باز مىگريند تا آن تجلّى را با سرشك ديدگان تازه نگاه دارند.
به گفته خواجه در جايى:
|
مرا به وصل توگر، زآنكه دسترس باشد |
دگر ز طالع خويشم، چه ملتمس باشد؟ |
|
|
هزار بار شود آشنا و ديگر بار |
مرا ببيند وگويد: كه اين چه كس باشد؟[٣] |
|
|
خَمْ ابروى تو در صنعتِ تيراندازى |
بِسْتَدْ از دستِ هر آن كس كه كمانى دارد |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٢، ص ٢٠٣.