جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٧ - غزل ٢١٦ شراب بيغش و ساقى خوش، دو دام رهند
|
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه |
هزار شكر، كه يارانِ شهر بىگُنهاند |
|
گرچه زهّاد و عبّاد قشرى به چشم ديگر به من مى نگرند و مرا عاشق و رند و گناهكار مى خوانند، ولى من پروايى ندارم؛ زيرا پوينده راه فطرت را باكى از گفتار ايشان نخواهد بود چرا كه اين طريقه را به نظر محبوبشان اختيار نمودهاند؛ كه:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ. ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ؛ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خود را به سوى دين كن، سرشتى كه خداوند مردم را بر آن آفريد، آفرينش الهى تغيير و تحوّلى ندارد. اين، دين استوار است، ولى بيشتر مردم از اين حقيقت آگاه نيستند.).
امّا ياران شهر چنين نيستند و خود را گناهكار نمى دانند، هزار شكر كه بىگنهند!
|
مبين حقير، گدايان عشق را كاين قوم |
شهان بىكمر و خسروان بىكلهاند |
|
اى زاهد و واعظ و عابد قشرى! اين گونه به چشم پستى و كوچكى به ما ننگريد؛ كه ما با توجّه به فطرت، و با شهود فقر ذاتى و تهيدستى و گدايى و بندگى دَرِ خانه دوست، سلطنت حقيقى را به دست آورده ايم و عالم مسخّر ما گشته؛ كه:
١٥٦٩
«يا أَحْمَدُ! ما عَرَفَنى عَبْدٌ إلّاخَشَعَ لى، وَما خَشَعَ لى عَبْدٌ إلّاخَشَعَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[٢]: (اى احمد! هيچ بنده اى مرا نشناخت جز اينكه در برابرم خشوع و خاكسارى نمود، و هيچ بنده اى براى من خشوع نكرد مگر اينكه تمام موجودات براى او خشوع و خضوع نمود.- به گفته خواجه در جايى:
|
بر دَرِ ميكده رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند، افسرِ شاهنشاهى |
|
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.