جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٤ - غزل ٢١٥ شاهدان گر دلبرى زينسان كنند
را، هجران كشيدگان مى دانند.
خواجه هم با اين بيت مى خواهد به خود تسلّى دهد كه: اى خواجه! افسوس مخور كه چرا هجرانت پايان نمى پذيرد. اهل دل و كمال، عيش خويش را در بوته هجران به دست مى آورند و هرچه مى سوزند غشّ آنها بيشتر گرفته شده و آمادگىشان براى مشاهده دوست افزوده مى گردد. و به گفته خواجه در جايى:
|
زير شمشير غمش، رقص كنان بايد رفت |
كانكه شد كشته او، نيك سرانجام افتاد[١] |
|
|
سر مكش حافظ! ز آهِ نيم شب |
تا چو صُبحت، آينه، تابان كنند |
|
آرى، سالك نبايد از آه نيمه شب و بيدارى و گريه و زارى و توجّه به دوست در آن ساعات غفلت نمايد؛ زيرا كمالات معنوى، مرهونِ بيدارى و گريه و افغان و زارى آن ساعات است. خواجه هم مى گويد: سر مكش حافظ ز ... كه:
١٥٦٧
«يَابْنَ عِمْرانَ! هَبْ لى مِنْ عَيْنِكَ الدُّمُوعَ، وَمِنْ قَلْبِكَ الْخُشُوعَ، وَمِنْ بَدَنِكَ الْخُضُوعَ، ثُمَّ ادْعُنى فى ظُلَمِ اللَّيْلِ تَجِدْنى قَريباً مُجيباً. يَابْنَ عِمْرانَ! كَذِبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنى وَإِذا جَنَّهُ اللَّيْلُ نامَ عَنّى.»
[٢]: (اى پسر عمران! از ديدهات اشك، و از دلت خشوع، و از چشمت خضوع به من بخش، و سپس در تاريكيهاى شب مرا بخوان، كه نزديك و اجابت كنندهام خواهى يافت. اى پسر عمران! دروغ گفت كسى كه پنداشت مرا دوست مى دارد، ولى هنگامى كه تاريكى شب او را فرا گرفت از [ذكر و ياد] من به خواب رفت.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٦.
[٢] - ارشاد القلوب، جزء ١، باب ٢٢، ص ٩٣.