جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٧ - غزل ٢١٠ سحرم دولت بيدار ببالين آمد
گويا پس از سالها فراق، به خواجه مژده وصال داده شده، كه در تمام اين غزل خبر از آن داده و مى گويد:
|
سحرم، دولت بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز، كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام |
تا ببينى كه نگارت، به چه آئين آمد؟ |
|
سحرگاهان، نفحات، و يا پيام آورندگان دوست، و يا بخت و لطيفه الهى بيدارم خبر از وصال جانان داد و گفت: برخيز و به ذكر و مراقبه بپرداز و آماده حضور باش كه يار در تجلّى است و آنگاه به تماشايش بخرام تا بنگرى كه چگونه برايت جلوه خواهد كرد. به گفته خواجه در جايى:
|
أَتَتْ رَوائِحُ رَنْدُ الحِمى وَزاد غَرامى |
مَنِ الْمُبَلِّغُ عَنّى إِلى سُعادَ سَلامى؟[١] |
|
|
پيام دوست شنيدن، سعادت است وسلامت |
فداى خاك در دوست باد، جان گرامى |
|
|
خوشا دمى كه درآئىّ و گويمت به سلامت |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ[٢] |
|
[١] - بوى درخت خوشبوى[ يا درخت عود و آس] سبزه زار وزيدن گرفت و به شيفتگى من افزود. كيست كه سلام مرا به معشوقهام، سُعاد برساند؟
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤- خوش آمدى و به خوب منزلى فرود آمدى.